آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

این روزهای ما (زمستان 99 وبهار 1400)

روزهای غریبی است  اینروزهای ما. آغاز سال 99 با این ویروس منحوس که زندگی و کار و همه چیز رو تحت تأثیر گذاشت. اداره رفتن های ما دیگر اون رونق قبل رو نداره، بچه ها در منزل به سر میبرن. بهار و تابستان دیگه مزه ی گذشته رو نداشت. سفری در کار نبود. تعطیلات بود ولی  نمیشد کاری کرد. جایی رفت. حس عجیبی همه جا رو در برگرفته بود. تو موج دوم کرونا دوباره فعالیت های دخترک کم شد. تابستان برای وزارت دفاع چند آیتم اجرا کرد. استودیو نزدیک منزل بود  و مشکلات رفت و آمد وجود نداشت. فعالیت های مجازی پابرجا بود. کلاس فن بیان، تئاتر همه مجازی برگزار میشد. سفر شد خونه، استراحت شد خونه ، همه چی شد خونه...سال 99 خونه همه چیز ما ...
14 تير 1400

خاطرات سال 99(بهار،تابستان،پاییز)

سلام دوستان خوبم ببخشید از این دوران غیبت طولانی فصلی که داشتیم. به علت فعالیتهای رسانه ای دخترک که باید دراینستا منعکس بشه مجبورم خاطرات بچه ها رو فصلی بزارم. امسال سال عجیبی بود ابتدای سال که با ویروس کرونا همه درخانه به سر بردیم. و کلا جایی نرفتیم حتی منزل باباجون . تنها همسرجان برا خرید میرفتن و بعد خرید کلیه مواد خربداری شده شسته و ضدعفونی میشد. به قولی دیگه فکر نمی  کردیم کارمون به شستن تی تاپ برسه. تو این دوران خانه نشینی مدرسه مجازی دخترک فعال بود و تمام درس هاشون رو از طریق واتساپ آموزش دیدن.فعالیت های اجراش هم در فضای خانه گرفته میشد و در فضای مجازی پخش میشد. امتحانات دخترک هم مجاز...
9 دی 1399

زمستان98

  تا دیروز که هوا سرد بود و تقریبا هفته ای یه بار یا دو هفته یه بار برف  میومد به دلم نوید اسفند میدادم. من عاشق ماه اسفندم مخصوصا 10 روز آخر که حال و هوای شهر و فضاش بوی عجیبی برام داره. بازارهای محلی و دستفروش هایی که راهروهای خیابون رو با تزیینات سفره هفت سین زیبا می کردن. همه این انتظارات ناگهان با ورود ویروسی ناشناخته و عجیب به پایان رسید. فضای شهر پر شد از سکوت و تلخی و لحظاتی که نشون میده عید امسال در سکوتی برگزار خواهد شد. بگذریم عزیزان من.برنامه های سفر عید ما با شرایطی که بوجود اومد تنها به خونه ختم میشه و شاید به منزل باباحاجی اینا. زمستان هم با اتفاق های تلخ و شیرینش...
19 اسفند 1398

بهار 98

سلام به همه دوستان و عزیزای دل من. تابستان در پیش است بیایید با کوله باری از انرژی به استقبال سفرهای خاطره انگیز برویم.این شعار تابستان امسال ماست... یه اتفاق قشنگ تو فصل بهار اومدن پسردایی جونی در 8/8/98 بود. الانا همش دلتنگشم و البته آویسا خانم بچه دوست هم که کلا عاشقشه و همچنین پسرک که تا فهمید همش میگفت: پس کی بزرگ میشه می خوام باهاش بازی کنم. از همان ابتدای امر می خواست ماشین پاپاترول بهش هدیه بده. روز اول که قرار بود بریم بیمارستان، کلی آویسا ناراحت بود که چرا اجازه نداره بیاد بیمارستان و کلی از قوانین شاکی بود و می گفت چرا نباید من بیام من می خوام پسرداییم رو ببینم و کلی از این حرفا. ...
5 تير 1398

یکشنبه 8 اردیبهشت 98

سلام به همه و عشق های من.... زمانی طولانی گذشت و ما در روزهای زیبا و البته سرد اردیبهشت به سر می بریم. اینروزهایمان به جهت برگزاری نمایشگاه کتاب کمی سرمان شلوغ است هر چند در دل داشتم که چند خطی از خاطرات باز گویم. روزهای آخر سال با کادویی از پسرخاله پدرجان بسیار برای دخترک شیرین تر شده بود. چرخ خیاطی موزیکال و یه گلدان گل زیبا با رنگی مثال زدنی. دخترک واقعا به وجد آمده بود و با علی کوچولو کلی ذوق کردند.بهش گفتم: این هدیه ارزشمندیه و باید تا همیشه مراقبش باشی. گاهی چه آدم های مهربانی در اطراف ما هستند و ما از آن بی خبریم. و مهربانی هایشان ما را به تعجب وامیدارد. خدایش بسازد. بگ...
8 ارديبهشت 1398

سه شنبه 21 اسفند 97

سلام عزیزانم. اگه طبق برنامه پیش بریم ما دیگه از شنبه به اداره نمیاییم و این احتمالاً آخرین پستی خواهد بود که برای سال 97 می نویسم. زیباترین حادثه این روزها روز مادر بود که دخترک با تمام سعیش می خواست برام  مهمانی بگیره و سورپرایزم کنه. و موفق شد و در گیرو دار خانه تکانی با همسرجان بعد خستگی  و قرار چایی نوشیدن، یکدفعه دخترک با کیک و کادو وارد شد. واقعا سورپرایز شدم. عزیزکم! شیرین ترین سورپرایزی بود که برام داشتی و پدر رو مجبور کردی کیک بخره و تو ماشین نگه داره تا به وقتش خودت بیاری و جالب تر اینکه برای کادو برام عینک شنا خریده بود. واقعا سورپرایز شدم و کلی اشک از چشمانم میومد. هو...
21 اسفند 1397

یکشنبه 28بهمن 1397

  سلام و صد سلام خدمت همه یاران همیشه همراه خودم و عزیزان دلم آویسای مهربان و علی پر از عشقم. گفتم آویسای مهربان چون که وجودش سرشار از مهربانیست و بیشتر زمان مرا با نامه های مهرآمیزش غافلگیر میکند. و علی پر از عشق که ساعات زندگی مرا با چشمان پر مهرش سرشار میسازد. برگشتیم اداره بعد یک استراحت دلچسب. روزهایی که در کنار خانواده محترم در کنار پدر و مادر عزیز و برادران بهتر از جانم گذشت. مسیر رفت از جاده ییلاقی رفتیم که بسیار دلچسب و زیبا بود. هوای شمال هم عالی و عاری از هر گونه رطوبت و سرمای شدید. در این میان تنها یک روز را به ساحل رفتیم که هم بچه ها کمی بازی کنند و هم ما کمی هوا بخوریم. هر چند ناتوانی و...
28 بهمن 1397

چهارشنبه28آذر97

سلام به همه عزیزان دوست داشتنی و به گل های زندگی خودم. که روز به روز بزرگتر و عاقل تر و گاهاً برعکس عمل می نمایند  البته. آذر زیبا کم کم به پایان میرسه و زیبایی های پاییز عاشق رو میبره. آذر برای من مفهوم زیبایی رو به ارمغان میاره،" مادر شدن"  هر چند این تجربه شیرین با سختی ها و تلخی هایی همراه بود ولی الان که دخترم  در کنارم می نشینه و گاهی درد و دل می کنه و زمانی که دلم میگیره با من همنوا میشه تازه میفهمم خدای مهربان چه موهبتی رو به من ارزانی کرده. پروردگار من! شکرت می کنم به من توان بده و آرامشی عمیق، بگذار نابینا از آدم های اطرافم زندگی کنم. دوستت دارم و میدانم تو بهترین ...
28 آذر 1397

چهارشنبه7آذر97

سلام به همه دوستان و گل های کوچک خودم. اینروزهایمان پر است از شور و حال و البته مریضی و درگیری.  روزهایی که با مریضی هر دو آغاز شد و وسط راه علی کوچولو ادامه راه مریضی خویش رو رفت و دقیقا روزی که بنده ماموریت درون شهری داشتم و بابا رضا مجبور شد تا ساعاتی در خانه بماند تا بنده بتوانم به مسئولیتم در کتابخانه ملی برسم . بعد اتمام به خانه بازگشتم تا همسرجان راهی اداره خویش گردند. تا مریضی پسرک نفس های آخرش رو کشید دخترک دوباره جا در پای پسرک بگذاشت خلاصه به قولی شیر تو شیری شد که نگو. از این شد که مدرسه نرفت و یک روز مهمان بنده در اداره بود  و وقتی با بنده به سالن تمرین والیبال اومد همچی بپر بپر کرد که انگار نه انگار حالی و احوا...
7 آذر 1397